بهاریه....

دلم نوشتن میخواست ..دلم برای اینجاا تنگ شده بود ..مدیریت هم باز میکردم اما خب واقعا حرف خاصی نداشتم ..کسی هم انگار به اینجا سر نمیزنه دیگه ..انگیزه نوشتنمو از دست دادم!

راستی سال نو شده ..سال نوی شما مبارک ..چطور بود این روزها؟ مثل برق و باد گذشت ...هر چند خیلی روزهای خاصی نبودن اما حسم به سال 94 یه حس خوبه .....

ما که از همون روز رفتیم شهرستان تا دیروز .... سه روز یکشنبه تا سه شنبه هم مامان مراسم روضه داشت مشغول بودیم ... پنج شنبه اخر سال هم بهشت زهرا رفتیم ...

نه خیلی دید و بازدیدی داشتیم نه جایی رفتیم ... ماشالا به همسر که کلا خونه مامانش بود اصلا حال مارو نمیپرسیدنیشخند

این هفت سین حسینیه بهشت زهرا بود

امسال بعد از 14 سال،سال تحویل خونه مامان بودم ..یعنی از سالی که عقد بودیم و هر سال تحویل کنار مادرشوهر اینا بودیم ....

خوب بود ... بعدشم هفت سینو اینطوری گذاشتم ....به خاطر مراسم اون سه روز

هفت سین خودمم که پست قبل هست .

این شیرینی مخصوص شهرمون که بهش طَبَق میگن

سما و سعیدم تا جمعه بودن ... الانم سفرن ....

عمه بزرگه سخت مریضه ....

با اینکه خونه بابا راحت بودیم ... و همه چیز خوب بود اما دلم برای خونمون تنگ شده بود و دیروز ..یعنی جمعه ... برگشتیم! در ضمن اصلا این تغییر ساعتو دوست ندارمقهر

امروزم یکی دوتا میدون شهرو که هفت سین گذاشتن رفتیم ...

عکسهاش:

 

 

 

*********************

امیدوارم روزهای باقیمونده بهتر باشن .... دلم گرفته از همسر و کاراش ... هر چند سعی داره  با زبونش کاری کنه که من فراموش کنم ...ولی خب دیگه! ...غر نزنم اول سالی بهتره ...من که همچنان لبخند زنان به روی خودم نمیارم .... این نیز بگذرد به هر حال!

/ 3 نظر / 17 بازدید
مهربان

سلام سپيده جون سال نو ات مبارك ان شاالله كه يال خوبي داشته باشي[ماچ]

بی نشان

سال نو مبارک خوش بگذره دوست من[گل]

بی نشان

خصوصی ها میرسه دستت؟ انگیزه هات برگشت؟[لبخند][لبخند] نوشته های بهار امسالم هست