حسی که پنهان نشد....

یه چیزی بگم؟ناراحت

راستش خجالت کشیدم وسط این حس های خوب بنویسم!

همه چیز خوبه ...خوب ....

اما من یه احساس بغض و گریه ی زیاد روی دلم نشسته ...یه دلتنگی ...دلگیری...نمیدونم ....

نمیدونم چرا ..اما الان یه شونه میخوام سرمو روش بذارم یه دل سیر گریه کنم ...

میدونم خیلی ........... دست خودم نیست ..از صبح اینشکلی شدم !

از هیچ کس و هیچ چیزی نیست ... نمیدونم ....نمیدونم چم شده!

شاید ترس باشه....

***********

*سرم درد میکنه دردش اونقدر وحشتناکه که از ظهر افتادم .... چشمام باز نمیشن ...داغ و تب دار... حوصله حرف زدنم گرفته ازم

/ 5 نظر / 15 بازدید
الهام(منو)

عزیزم گاهی ادم اینجور میشه :) خوب میشی :) سپید من داشتم پست قبلیها رو میخوندم ولی کامنتی برام با اون رمز باز نشد ! بستم و دوباره که با همون رمز پست رو میخواستم باز کنم باز نشد !! تو این چند دقیقه رمزو عوض کردی ؟!!!!!

الهام(منو)

شاهدم [نیشخند]

صدف و همسری

دوست جان رمز تلخو شیرینو عوض کردی؟

صدف و همسری

دوست جان باور کن رمز اول هر کاری میکنم پستو باز نمیکنه[ناراحت]

صبا

من دلیلش رو می دونم: دلیلش اینه که زن ها (همه ی زن ها) بر عکس مردها برای خودشون یه چاه دارند. یه چاه عمیق که هر از گاهی می رن تهش و اونجا براشون حکم خلاء داره. هیچ حسی به هیچ کس و هیچ چیز ندارند. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده اما دلتنگن و ممکنه دلشون گریه بخواد. از دست کسی هم کاری برنمیاد. وقتی چشمه ی احساساتشون دوباره بجوشه، از اون چاه بیرون میان و مثل همیشه شون پر احساسن. و حتی بیشتر از قبل. [گل]