بعضی وقت ها برای نوشتن یا باید  خیلی شاد باشی یا غمگین......  یا دلتنگ باشی یا.....  اما وبلاگ..... بدون هیچ کدوم ازین دلایل هم  نوشتنی بود..... خوندنی بود.......  بزرگ شدن معنیش چیه؟  اینه  که دارم تجربه میکنم؟  اصلا  چیز خوبی  نیست... هر چیزیو هزار بار سبک سنگین میکنم تا بگم، بپوشم، انجام بدم و حتی بهش فکر کنم.....  این  روزای اخر سال نود و پنج که  داره مثل برق و باد میگذره  میتونه خیلی چیزا رو باخودش خاطره  کنه و ببره... میتونه رد سبزی از خودش بذاره ..... یا سفید.... یا شایدم سیاه.......  هر چی هست امسال  از همون  روزای اولش پر جنب و جوش اتفاق  بود... خوب و بد باهم... مریضی... سفر .... مرگ.....  کربلا.... کار...... تغییر......  اما این اواخر فقط اتفاق .... فقط مرگ..... چه  سایه ی سنگینی داشتن  این روزهای گذشته...،.. شاید  اگر برف اعجاب انگیز هفته قبل نبود هنوز داغ همه  اینا.... از اربعین  به این طرف  روی دلمون  بود.....  بهر حال گذشت و میگذره ......  فکر سفرم.... چیزی که مثل همیشه برای  همسر  سخت و غیر  ممکن بنظر میرسه.... فکر میکنم چیزی غیر  ازین  نمبتونه برای شروع  سال خوب باشه.....  ان شالله  که میشه... 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱۱/۱۳ | ٤:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : سپیده | نظرات ()